محمد على مجاهدى

442

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اشك چندان ريخت به روى چشم مشك * تا كه چشم مشك خالى شد ز اشك تا قيامت تشنه‌كامان ثواب * مىخورد از رشحه آن مشك آب بر زمين آب تعلق پاك ريخت * هز تعيّن بر سر آن خاك ريخت هستىاش را دست از مستى فشاند * جز حسين اندر ميان چيزى نماند « 1 » . . . در جانبازى حضرت على اكبر ( ع ) بازم اندر هر قدم در ذكر شاه * از تعلق گردى آيد سد راه پيش مطلب سد بابى مىشود * چهر مقصد را حجابى مىشود ساقى اى منظور جان افروز من * اى تو آن پير تعلّق سوز من در ده آن صهباى جان پرورد را * خوش به آبى برنشان اين گرد را تا كه ذكر شاه جانبازان كنم * روى دل با خانه پردازان كنم آن به رتبت موجد لوح و قلم * و آن به جانبازى ز جانبازان علم بر هدف تير مراد خود نشاند * گرد هستى را به كلى برفشاند كرد ايثار آن چه گرد آورده بود * سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود از تعلق پرده‌اى ديگر نماند * سد راهى جز على اكبر نماند اجتهادى داش از اندازه بيش * كآن يكى را نيز بردارد ز پيش تا كه اكبر ، با رخى افروخته * خرمن آزادگان را سوخته ماه رويش كرده از غيرت عرق * همچو شبنم صبحدم بر گل ورق بر رخ افشان كرده زلف پرگره * لاله را پوشيده از سنبل زره نرگسش سرمست در غارتگرى * سوده مشك تر به گلبرگ ترى آمد و افتاد از ره با شتاب * همچو طفل اشك در دامان باب كاى پدر جان همرهان بستند بار * ماند بار افتاده اندر رهگذار هريك از احباب سرخوش در قصور * وز طرب پيچان سر زلفين حور گام زن در سايه طوبى همه * جام زن با يار كرّوبى همه

--> ( 1 ) . همان ، ص 100 و 101 .